تبليغاتX
خلوت
وقتی که در خلوتم می نویسم یا نقاشی می کشم دوست دارم آنها را به دیگران نشان دهم

ابرها


زن در را به رویش باز کرد. مرد وارد شد و بوی سوختگی به دماغش زد. آن بوی ناخوشایند نه فقط آشپزخانه که تمام خانه را پر کرده بود و انگار سال ها بود به در و دیوار خانه اش چسبیده بود. خانه اش؟ این صندلی های چوبی، آن گلدان شمعدانی... نه دیگر خانۀ او نبود. و این زن که هم چنان مشتاق نگاهش می کرد دیگر زن او نبود. به اتاق خواب رفت و چمدانش را برداشت. هنوز کنار تختخواب چهره هایشان  در قاب عکس از ته دل می خندیدند. از ته دل؟ ته دل! چه دور بود. قاب را به پشت گذاشت و آن خنده های تا بناگوش دیگر دیده نشدند. روی تخت نشست. تختی که روز و شب های زیادی تن هایشان را دربرگرفته بود. تن های بی تابی که عین ماهی  لیز می خوردند. و این تخت مثل یک حوض و این اتاق مثل یک دریا آن ها را در خود فرو می داد. لب ها و تن ها، دست ها و انگشت ها، قلب ها و تپش ها... انگار هیچ وقت نبوده اند. نه هیچ وقت نبوده اند. مرد انگشت به شاخۀ گلدان کنار تخت کشید. برگ نازک و زرد آن جدا شد. چه راحت جدا شد. فقط با اشارۀ انگشتش. برگ خشک را در مشت فشرد و صدای خورد شدن آمد. صدایی آهسته، آن قدر آهسته که فقط مرد شنیدش و نه زن که به در تکیه داده بود و نگاهش می کرد. زن که قدم برداشت، مرد می دانست او می خواهد کنارش بنشیند. بلند شد و خورده های خشک برگ از روی لباسش به زمین ریختند. دستۀ چمدان را گرفت و قدم برداشت. زن دستش را روی شانۀ مرد گذاشت. آن دست سفید و کوچک ، آن انگشتان آشنا، نه دیگر آشنا... مرد دستۀ چمدان را کشید و چرخ های چمدان با صدای زیری چرخیدند. از چهارچوب در گذشت و وقتی زن صدایش زد برنگشت، ولی زن را می دید. از همان جایی که نمی دیدش می دید. در را بست و از پله ها پایین رفت. چمدان را در صندوق عقب ماشین گذاشت و کلید را چرخاند. کلیدی که سر پلاستیکی آن گرد و سیاه بود. بله همان کلید را چرخاند ولی به جای حرکت ماشین او به پرواز درآمد و به آسمان رفت. بالا و بالاتر ، از پرنده ها هم بالاتر. آن قدر بالا که دیگر حتی زمین نقطه ایی هم نبود. پیراهنش را از تن درآورد. پیراهن سفید در آسمان آبی پیچ و تاب می خورد. رها شده بود پیراهن، مثل مرد که تن عریانش درتشک سفید ابرها پیچ می خورد بدون هیچ تن دیگری. دیگر حتی زمین نقطه ای هم نبود، زن هم نبود. ولی انگار هنوز می دیدش. از همان جایی که نمی دیدش می دیدش که هم چنان روی تخت نشسته، به چهارچوب در خیره است، و مرد را در ابرها نمی تواند ببیند.                                                                                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط لاله برزگر  | 

چهار سال پیش

پسریک و پسردو درباره نتیجۀ انتخابات حرف می زدند. دختر هم سعی می کرد در میان بحث آن ها اظهار نظر کند ولی انگار آن دو بیشتر میل داشتند حرف های همدیگر را بشنوند. پسریک از این که رای نداده بود و خود را بازیچه نکرده بود، به خود می بالید و به پسردو می گفت فکر می کرده که دختر رای دهد ولی پسر دو! " آخر شناسنامه تو سیاه کردی. من فقط یه بار به خاتمی رای دادم که اونم شناسنامه مو عوض می کنم که هیچ لکۀ ننگی توش نباشه."  پسردو هم برای این که خودش را از تنگ و تا نندازد گفت " منم به جز این، فقط یه بار به خاتمی رای دادم. اونم نه دفعۀ اول که حتی گربه ها هم بهش رای دادن."  دختر گفت " ولی من همیشه رای دادم. نمی تونم به سرنوشت کشورم بی توجه باشم. " پسریک پوزخند طعنه آمیزی زد و دوباره با پسردو شرع کرد به حرف زدن. از پیشینۀ معاون و وزیرهای آیندۀ احمدی نژاد می گفتند و انگار اطلاعاتی را که راجع به کابینه احمدی نژاد می دانستند به رخ هم می کشیدند.دختر نگاهشان می کرد که وقتی به هم می رسیدند لهجه ای خاص به خود می گرفتند. لهجه ای که با لحن مغرورشان کمی مضحک به نظر می رسید. پسریک گفت " این جواب غیر منتظرۀ مردم... این مردمی که اصلا معلوم نیست چی هستن. وای... یکدفعه شگفت زده ت می کنن... هیجده میلیون احمدی نژاد! "  دختر گفت " تقلب کردن."  پسردو گفت " یه میلیون تقلب کردن، نه دو میلیون... بقیه چی. این همه دانشجو. "  پسریک گفت " همون بهتر که این شد. تکلیفمون روشن می شه. "  دختر گفت " چی می شه؟ " پسریک دست به ریش کوتاه و کم پشتش کشید و گفت " جنگ می شه. خودم  یه برنامه مفصل تو اینترنت درباره ش خوندم. همۀ نقشه های جنگ هم هست." دختر نگاهش می کرد که کلمه جنگ را چه دلپذیر گفته بود. پسریک با شیطنتی آمیخته به شوخی گفت " اگه جنگ بشه ما هم به یه نون و نوایی می رسیم. یه چند تا فیلم مستند می سازیم." پسردو خندید و گفت " راست می گیا."  دختر در حالی که دست هایش را در هوا تکان می داد گفت " به همین راحتی سوژه واسه فیلم... بیچاره ها باید برید بجنگید. خانواده هاتون، برادراتون، فامیلاتون همه می میرن." پسریک گفت " وقتی هفتاد میلیون به همچین کسی رای می دن بذار بمیرن، بذار چهل میلیون بمیرن سی میلیون راحت زندگی کنن." لحن پرتمسخر پسر دختر را به شک می انداخت که چندان جدی نمی گوید، شاید هم به حرف هایش اعتقاد داشت. معلوم نبود! به پارک رفتند و لا به لای درخت های کاج نیمکتی پیدا کردند. پسردو به قسمتی از نیمکت که جای کفش روی آن بود اشاره کرد و گفت " ببین این جا رو چی کار کردن.اونوقت می گی چرا می گم چهل میلیون بمیرن سی میلیون راحت زندگی کنن. " دختر گفت " یعنی کسی که این جا رو کثیف کرده گناهش انقدر بزرگه که باید بمیره! " دختر به مورچه هایی که روی نیمکت قطار شده بودند نگاه می کرد که تکه هایی نان که چندین برابر جثه ریزشان بود با خود می بردند. از پسرها خواست که نگاهشان کنند که چه خوش رنگ هستند و با مورچه های خانگی فرق دارند. ولی پسرها حالا گرم اظهار نظر درباره فوتبال بودند.  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط لاله برزگر  | 

آن چشمان درشت

 

همیشه ته کلاس می‎نشست. نگاه محجوب و چهرۀ گلگونش او را از دخترهای حاضر جواب کلاس جدا  می‎کرد و همین برایم جذاب بود. تنها روی نیمکت حیاط نشسته بود و کتابی را ورق می‎زد. کنارش نشستم و سر صحبت را باز کردم. گه‎گاه جمله‎ای مختصر می‎گفت و با چشمان درشتش پلک می‎زد که مرا به یاد جهش‎های کوچک و ریز گنجشک می‎انداخت. چه آرام به من گوش می‎داد و انگار نیرویی بزرگ به من می‎بخشید، نیرویی که همۀ کرختی‎ام را می‎گرفت. یک لحظه احساس کردم این دختر همان کسی است که می‎خواهمش، که به وجودش نیازمندم. این دختر با آن انگشتان باریک که کتاب را با چه ظرافتی در دست گرفته بود. چه شیفته‎وار نگاهم می کرد و من داشتم از فلسفۀ هنر برایش می‎گفتم. زمان را حس نمی‎کردم ولی می‎گذشت. غروب شده بود و مجبور بودم خداحافظی کنم. چه خوب که فردا هم کلاس داشتیم. موقعی که به دست‎های کوچکش دست دادم؛ نگاهم کرد و گفت که از من خوشش آمده. سرانجام دختری پیدا شد که مرا با افکارم دوست بدارد. چه دلپذیر! دختر پلک زد، دستش را روی یقۀ کتم کشید و گفت " خیلی ازتون خوشم اومد. می‎دونید شما خیلی خوش لباسید. توی این دانشگاه یه پسرم نیست که کتی به این خوش دوختی داشته باشه. بی‎تعارف یقۀ کتت معرکه ست." پوزخند زدم "از من خوشت اومده یا یقۀ کتم؟ " خندید. نگاهش کردم. آن چشمان درشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط لاله برزگر  | 

اتفاق‏های مهم

کافیه یه نفر پاشو بذاره رو کفشت.همۀ راه حواست پرت می‏شه.اول انگشتتو می‏کشی نوک کفش و راه می‏افتی. چند قدم می‏ری، ولی هنوز تمیز نشده، با دستمال هم نمی‏شه. به دستمال کاغذی تف می‏زنی و بلاخره لکۀ سیاهو پاک می‏کنی. آفتاب چشمتو می‏زنه. عینک دودی‏تو با وسواس از جلدش درمیاری و به چشم می‏زنی. هنوز چند قدم نرفتی که سایه می‏شه. مجبورمی‏شی عینکتو رو سرت بذاری. نه...اصلاً دوباره می‏ذاریش تو کیفت.آخه ممکنه مث عینک قبلی بیفته بشکنه.حیفه اصله.داری زیپ کیفتو می‏بندی که دوباره آفتاب بیرون میاد. زیپو می‏کشی وعینکو به چشم می‏زنی. همین که قدم‏هاتو تند می‏کنی، آتیش سیگارِ یکی به لباست می‏خوره. بی‏خیال رد می‏شه، بی‏خبر از این‏ که تو حالا مجبوری یه گوشه وایسی تا ناخن بکشی به خاکستر که رو لباست گولوله شده. فایده هم نداره. یه سوراخ بهش افتاده. کوچیکه ولی سوراخه دیگه. آفتابم که دوباره گذاشته رفته. زیپ کیفت هم گیر کرده...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط لاله برزگر  | 

        در اين بهار     

 

وقتی سال تحویل شد  هنوز در حمام بودم. اغلب دیر می رسم حتی سر سفره هفت سین. چند روز پیش خواهرم گفت"  سال تحويل فقط  مي شه يه آرزو كرد. من آرزوی خودمو دارم، خودتون سال تحویل واسه عمه  دعا کنین." من هم گفتم" مامان تو دعا کن آخه منم آرزوی خودمو دارم."  حالا آن لحظه ای که همه داشتن آرزوهایشان را توی دلشان می گفتند، من داشتم آواز می خوندم و خودم را می شستم  بدون اینکه اصلاً یاد آرزوهایم  باشم. حالا که دارم می نویسم فکر می کنم آرزوهای من چه هستند؟ آن لحظه که به مامانم گفتم من آرزوی خودمو دارم، مطمئن بودم که دلم می خواهد در سال جدید بتوانم فیلم دلخواهم را بسازم. مثل  سال های قبل یک میل تعریف شده. خواسته ایی که می توانم خیلی ساده در جمله ای کوتاه  خلاصه اش کنم. "امسال دیگه تجدیدی نیارم. مامان و بابا باهم آشتی کنن. کنکور قبول شم. بتونم فیلم بسازم. بهترین جایزه رو بگیرم. تهیه کننده پیدا کنم و..." می بینید کاملاً مشخص و شسته و رفته. هر سال یک آرزوی بزرگتر. درست وقتی که موهایم  را خشک می کردم، یاد آرزویم افتادم. آهی کشیدم  و گفتم اَه... یادم رفت. این مفهوم همین لحظۀ نوشتن به ذهنم رسید. امسال فراموش کردم آرزویم را مرور کنم چون انگار ته  دلم  دوست ندارم آرزوی یک جمله ای داشته باشم. می دانید الان یک فکر بزرگ  در سرم  است. منظورم یک مفهوم است. مفهومی درباره زندگی. ولی... آن قدر بزرگ است که حتی  نمی توانم بنویسمش. شاید نوشتن این احساس کمکم کند. شاید هم نه. این احساسی که می خواهم آن را بنویسم این است... چه بود؟ صبر کنید همین الان می گویم. امسال من و  بابام با هم رفتیم خرید. شاید برای اولین بار بود که بابا برای خریدن چیزی برای  خانه، من را با خود می برد. او همیشه به سلیقه خود می خرد و می آورد. من و بابا بعد از مدت ها دست در دست هم در بازار شلوغ می گشتیم و حرف می زدیم که کدام قشنگ تر است.  مناسب تر است. ارزان تر است.  برای زندگی روزمره مان چقدر در آن لحظه همفکر شده بودیم. به دنبال یک کمدِ جا لباسی بودیم برای کنار در ورودی. البته این کمد باید جلوی آیفون را نگیرد. از آن کمدهایی که بین تخته هایش فاصله باشد تا آیفون از آن بیرون بیاید. سرانجام بابا  یکی پیدا کرد که من گفتم بدقواره است. یکی هم من دیدم که بابا گفت بنجل است. وقتی  از پل چوبی رد می شدیم و به مغازه های چوب فروشی نگاه می کردیم، انگار به ذهن هر دویمان رسید که زوارهای آماده بخریم و خودمان به جای کمد یک چوب لباسیِ دیواری  درست کنیم. با هم چوب ها را انتخاب کردیم. من که همیشه در حال تجزیه و تحلیل  زیبایی شناسی اشیای اطرافم هستم؛ سبک و سنگین می کردم و با قاطعیت آویزهای رخت را انتخاب می کردم، طوری که جایی برای تردید بابا در انتخاب من نمی ماند. به خانه  آمدیم و هنوز لباس در نیاورده، شروع به محاسبه کردیم. حالا نوبت قاطعیت بابا بود. او سریع اندازه می زند، می برد، سوراخ می کند، چسب می زند و به دیوار می کوبد.غروب  نشده چوب لباسی آماده بود. این همه به حاشیه رفتم و هنوز احساسم را نگفتم. یک لحظه  که چوب را با جدیت نگه داشته بودم  و به بابام نگاه می کردم که جدی تر از من آن را  با اره می برید، فکر کردم این زمان... این لحظه، این لحظه که من همۀ فیلم ، داستان  و نقاشی های ناتمامم را ول کرده ام و این تکه چوب را محکم نگه داشته ام؛ چقدر دلپذیر است. این لحظه... همین لحظه ای که دیگر برنمی گردد. همین دقایقی که من، بابام، مامانم، خواهر و برادرم منتظر ساخته شدن یک چوب لباسی هستیم  که جلوی آیفون را نگیرد، چقدر خواستنی است. می دانید احساسم را نمی توانم بگویم. دلپذیر و خواستنی برای رساندن منظورم کافی نیستند. حالا  دیگر شما مرا شناخته اید از همان منظورهایی که توان گفتنش را ندارم . البته شاید  شما خواننده عزیز هم احساساتی را تجربه کرده باشید که قابل بیان نیستند. بهانه  خوبی ست برای ضعفم در نوشتن. نه؟ می دانید خیلی اوقات درهمین روزمرگی هاست که یک مفهوم، مفهومی پیچیده- البته به نظر خودم !- پیدا می کنم. مثلاً وقتی که با وسواس سشوار می کشیدم و سعی می کردم انتهای  موهایم یکدست حالت بگیرند، فکر کردم آرزوی یک خطی که آخرش یک نقطه دارد، دیگر دلخواه من نیست. انگار آرزویم هزار کلمه پر از ایهام بود. انگار در یک لحظه به هزاران چیز فکر می کردم. آن لحظه ای که تو احساس یک انسان، انسانی که هیچ نزدیکی ای با تو ندارد؛ آن لحظه ای که تو او را همان طور که هست می بینی. بله... تو جز  خودت آدم دیگری را می بینی. تو می خندی بلند. بدون این که نگران بیرون آمدن صدایت  باشی. تو یکدفعه حرفت را- همانی که در دلت است – به دیگری می گویی. بدون این که  بخواهی جمله ای را به مصلحت بالا و پایین کنی. چه می نویسم در این نیمه شب! مثل این که حسابی قاطی کرده ام. این نوشتۀ شتابزده را با فقط یک کلمه دیگر تمام می کنم. درون...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت   توسط لاله برزگر  | 

     

 

          شیرینی

 

 حتی وقتی توی چشمات نگاه می کنه، با یه ذره شرم. آره با یه ذره شرم و بهت می گه "ببخشید. ولی من نتونستم واسه تولدت هدیه بخرم." تو... آره تو که از صبح هی دور خودت چرخیدی تا یه لباسی پیدا کنی که با روزای دیگه فرق داشته باشی، تو نباید دلگیر بشی. می دونی چون اون یه مَرده. یه مرد که...- بین خودمون باشه- که حتی ته دلش به این فراموش کاری می نازه. اون به تو می گه " زندگی جدی تر از هدیه روز تولده. آره بابا. حالا فکر کن الان غافلگیرت می کردم، یه دقیقه دیگه یادت می رفت. حالام که چیزی نشده، بیا ببین از این انگشترای بدلی خوشت می آد؟ می خوای اون عروسکو واست بخرم؟ " ولی من می شناسمت. آره ... یخ تو باز نمی شه. از یه هفته پیش واسه تولدش رفتی بازار. از این مغازه به اون مغازه."عطرش دیگه داره ته می کشه. جوراباشم پاره شده. ژل سرشم تموم شده.  یه پماد ویتامینم واسه خشکیِ لباش." ولی هیچ کدوم از اینا که رمانتیک نیستن. یه نامه، یه نامه مفصل از حرفای دلت. یه عروسک کوچولو که خودت درستش کردی. با یه عالمه گلای معطر. وقتی اون عروسک مسخره رو تو ویترین مغازه نشونت می ده. با خودت می گی "یعنی هنوزم نمی دونی من از چی خوشم می آد." آره اون ناشیه. مثل بیشتر مردای دیگه دوست داره که ناشی باشه. کنار همون عروسک مسخره، یه تابلوی نقاشی می بینی. ولی حتی به اون نگاهم نمی کنه. یعنی واقعاً نمی تونه حدس بزنه. تو لجت می گیره، که از تابلوی نقاشی حرفی بزنی. دیگه دستتم از دستش درمی آری. می گه داره دیرش می شه، باید بره سر کار. ولی قبلش به یه کافه دعوتت می کنه. وقتی ازت می پرسه " چی می خوری؟ " دوباره لجت درمی آد.می دونی چرا؟ چون اون هنوز نتونسته حدس بزنه تو چی دلت می خواد. چرا تو بگی. آخه اگه بگی،انگار که کوچیک شدی. پس هیچی نمی گی.از کافه می آد بیرون، وقتی نمی دونه تو چی دوست داری؛ چرا وقت شو تلف کنه و دیر برسه. حالا دیگه اونم به حرف نمی آد. به ساعتش نگاه می کنه و خداحافظی... به همین راحتی، به راحتیِ پر شدن اشک توی چشمای تو. ولی من می شناسمت... پارسال گریه کردی، امسال اونو می خوری. گریه تازگی صورتتو می گیره. اونم وقتی که هنوز غروب نشده. تو همین الان یه چیزی دلت می خواد. یه شیرینی فروشی بزرگ. اول ردش می کنی، ولی بعد برمی گردی. یه گردویی که وسطش خامه داره. اونی که توت فرنگیای قرمز روشه. دو تام نون خامه ای. وقتی اونا رو توی بشقاب یه بار مصرف می ذاره، دهنت آب می افته. هنوز پا تو از مغازه بیرون نذاشتی؛ یکی شونو گاز می زنی. واقعاً توت فرنگیاش تازه ست. می دونی به چی فکر می کنی... به آردو تخم مرغ، به شکرو خامه. خیلی ناچیزن... نه؟ ولی لحظه تلخ تو کجا رفت. لذت خوردن شیرینی تو تنهایی. ببین نکته همین جاست. لذتی از ته دل، تو تنهایی... آره چقدر با خودت، با خودِ خودت خوش می گذرونی. 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط لاله برزگر  | 

 

           دعوت

 

مرد او را به شام دعوت کرد. گوشی تلفن را که گذاشت، امیدوار بود اشتیاقش را پنهان کرده باشد. جلوی آینه رفت، صورتش را نزدیک آن برد و به رشته موهای شقیقه اش که سفید شده بودند؛ دست کشید. به چهره اش خیره شد و ناخوداگاه آهی کشید. کمد لباس هایش را وارسی کرد. پالتوی قرمز با شال مشکی. نه... پالتو دیگر خیلی کهنه شده بود. کاپشن سفیدش هم که کوتاه بود. صبر کن ببینم؛ بارانی اش، آن بارانی آبی آسمانی از همه بهتر بود. ولی آن هم که سرآستین هایش چرک شده بود. با موهای سفیدش چه می کرد. تا غروب هم چیزی نمانده بود. دستش را زیر چانه برد و لحظه ای که مرد را می دید در نظر آورد.آن مرد قد بلند با  شانه های پهن.شاید از زن جوان تر بود.دیدار مردی می رفت که دلش می خواست، او را که از دور می دید، برایش دست تکان دهد. چند قدم آخر را بدود و یکهو هولش دهد. تا مرد سکندری بخورد و با هم بخندند. از همان خنده های بلند، همان خنده هایی که صورتشان را پراز چین های منحنی می کرد. ولی تا وقتی که به مرد نزدیک نشده بود، نگاهش نکرد، که مثلا او را تا آن لحظه ندیده. مرد با لبخندی خالی از مهربانی با او احوالپرسی کرد و آنها با هم، هم قدم شدند. درست لحظه ای که مرد حرف های جدی می زد و عینک اش را با انگشت اشاره عقب می داد؛ زن دوست داشت دستش را بگیرد. اما تنها می توانست بگوید چه جالب! واقعا؟ راستی؟ و لبخندهای شسته رفته تحویل دهد، بعد هم با نگاهی کنترل شده به چشم های مرد نگاه کند. چشم هایی که معلوم نبود، به چهره زن نگاه می کند یا چیزی بالای سرش. انگار که زن شاخ داشت و مرد فقط به شاخ هایش نگاه می کرد. وقتی که مرد قاشق اش را پر از برنج دانه دانه براق کرد و در دهان برد. دلش می خواست، لپ گِرد او را -که مثل بچه های کوچک گِردتر شده بود- بکشد. با دو دست بگیرد و محکم بکشد. ولی آهسته از نوشابه اش می خورد و زیر چشمی به مرد نگاه می کرد، که روی کباب چربش سماق می ریخت. این مرد با چهره سربی رنگش، چقدر آشنا بود. چشمان پر مژه و بینی بلندش انگار ته چهره معشوقِ سال های گذشته را به یاد او می آورد. آن عشق بی پرده و راستگویی برهنه، آن نگاه های گرسنه وار و گستاخی دلنشین. و حالا این میز دو نفره خاکستری و چشم هایی بیگانه. چه قدر قورت دادن کباب و برنج دم نکشیده سخت بود، به سختی قورت دادن درون بی تابش.                                                                                                                                                 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت   توسط لاله برزگر  | 

    

                ماهیگیر

 

مرد از خانه که بیرون زد، باران می بارید و با اشک های او یکی شده بود. دست هایش را دور شکمش گره کرده بود و می دوید. دیگر به جز دست های خودش چه کسی او را دربر می گرفت. دست های سرد زن؛ دست هایی که تا لحظه آخر برای بلعیدن زندگی تلاش می کردند، از خاطرش پاک نمی شدند. انگار هنوز سردی آنها را - که حالا دیگر زیر خاک مدفون شده بودند- حس می کرد. آن انگشتان لاغر و استخوانی، دیگر هیچ وقت آنها را  نمی دید. به ساحل رسید. انعکاس دریا روی مردمک های خیسش می لغزید. پلک هایش را به هم فشرد. انگار می خواست همه وجودش را در حفره چشم هایش پناه دهد. به طرف دریا دوید. باران بند آمده بود، اما گریه او نه. تنش را میان موج ها رها کرد. دریا او را در خود فرو می داد. یعنی او به زیر آب می رفت... به همین راحتی... گویی درست در همان لحظه آخر بود، که دیگر طاقت نیاورد. وقتی داشت برای همیشه ... ولی زندگی با همه دردش پر زورتر بود، به پر زوری بازوهای سخت و مردانه اش که او را به ساحل بازگرداندند. مرد تن زنده اش را روی شن های نرم انداخت. حالا او دومین روز تنهایی اش را از سر می گذراند.

مرد لباس های زنش را جمع کرد. همان لباس هایی که روزی در تن او جا گرفته بودند. حتی آن پیراهن قرمز با گل های سفید. هر وقت که می خواست آن را از تن زن دربیاورد زیپش گیر می کرد و مایه تفریح آنها می شد. تورهای سفید دور یقه را آهسته با نوک انگشتانش نوازش داد و آستین ها را روی هم تا کرد. می خواست پیراهن را بو بکشد، اما تند آن را در ساک گذاشت و زیپش را کشید. به ساحل رفت. قایقش را -که مدتی در آن  پا نگذاشته بود- تمیز کرد. ساک را گوشه آن انداخت و به دریا زد. آن قدر دور شد، که به هر طرف نگاه می کرد، فقط آب بود. لحظه ای پاروها را کنار گذاشت. ساک را برداشت و به دریا پرتاب کرد. ساکِ سنگین، آهسته آهسته به زیر رفت و جز حباب هایی روی آب چیز دیگری دیده نشد. صدای مرغ دریایی می آمد و او دور می شد. نا گهان جسمی محکم به قایق سیلی زد. مرد سعی کرد؛ با پارو زدن از آن فرار کند، اما به این طرف و آن طرف پرت می شد. دم نوک تیز سیاهش را دید. شاید بیشتر از دو متر بود، ولی هنوز بچه بود. در انبوهی از تور ماهیگیری گیر کرده و تقلا می کرد خود را رها کند. معلوم بود، هنوز ناشی و بی تجربه است. مرد که قایقش در حال واژگونی بود، سعی  داشت با پارو در باز کردن تور به بچه کوسه کمک کند. اما با ضربه محکمی که به قایقش خورد، در آب افتاد. موج هایِی شلاقی ازپیچ و تاب کوسه، او را فرو می دادند و مرد به زیر آب می رفت، اما او با همه وجود خودش را بالا کشید و شنا کنان از بچه کوسه که همچنان به خود می پیچید؛ دور شد. گوشه ای از تور در آب روان شده بود. مرد آن را گرفت و تا می توانست کشید. تند و فرز خودش را به قایق رساند. وقتی کمی دور شد؛ برگشت و نگاه کرد. تور خالی بود و خبری هم از کوسه نبود. 

حالا دیگر در آن خانه تنها یک قاب عکس از زن بود. عکسی از لبخندی شیرین و دستی که در حال تکان دادن؛ یک لحظه ثابت شده بود. مرد به سر کارش برگشته بود. مگر راه دیگری هم داشت. هر روز تور ماهیگیری اش را برمی داشت و به دریا می زد. یک روز که در قایق منتظر صید ماهی بود. با حرکت موج ها موجود بزرگی را در اطرافش حس کرد. سریع جنبید و تور ماهیگیری اش را که چندان صیدی به چنگ نیاورده بود؛ جمع کرد و از آنجا دور شد. ولی  همچنان حضوری را پشت سرش حس می کرد، با این حال جرات نگاه کردن نداشت. تند تند پارو می زد. موجی شدید به قایق خورد. برگشت و دم تیز کوسه را دید. پارچه ای قرمز به آن آویزان بود. پارچه ای شبیه پیراهن زنش، که با جنبیدن دم کوسه انگار روی آب می رقصید. مرد تقلا کنان خودش را دور کرد. ولی کوسه چرخی زد و جلوی راه او را گرفت. مرد منگ شده از ترس، ماهی هایی که صید کرده بود را به طرف کوسه پرتاب کرد. کوسه سرش را از آب بیرون آورد و با آن دهان خشن و دندان های مثلثیِ نوک تیزش ماهی ها را بلعید. بعد آرام آرام به قایق نزدیک شد و شروع کرد، به خرخر کردن. مرد رنگ پریده، نگاهش کرد. انگار همان بچه کوسه بود. همان که مرد نجاتش داده بود. تنها ماهی باقی مانده در کف قایق را برایش پرت کرد. ولی بچه کوسه به آن توجهی نکرد. نزدیک به قایق سرش را بیرون آورده بود، همچنان خرخر می کرد و باله هایش را تکان می داد. آب به سر و روی مرد می خورد و او مبهوت آن موجود خشن دریایی بود، که عین بچه گربه ای برایش دلربایی می کرد.

حالا هر بار که  برای ماهیگیری می رفت. سر و کله بچه کوسه پیدا می شد. مرد برایش اسمی گذاشته بود و صدایش می زد. وقتی کوسه سرش را از آب بیرون می آورد و دهانش را -که با وجود حالت مهرآمیزش، هنوز خشن بود- باز می کرد تا خرخر کند؛ مرد با احتیاط دستش را روی سینه او می برد و نوازشش می کرد. زمانی که آن دو دوست به هم می رسیدند، ماهی ها فرار می کردند و صیدی برای مرد باقی نمی ماند. او مجبور بود مدام جایش را عوض کند، اما بچه کوسه شیطان او را پیدا می کرد و مرد هم با دیدن تقلای او، دلش نمی آمد که رهایش کند. ولی این ها که برای او نان نمی شد. مرد که همه پس اندازش را هم خرج کرده بود؛ مجبور شد قایقش را بفروشد. با این حال هنوز دل به دریا می زد. با تکه های چوب کلکی ساخته بود. روی آن دراز می کشید و به دیدار دوستش می رفت. بچه کوسه هم  که انگار تا آن لحظه منتظرش مانده بود، با دیدن او به شوق می آمد و پیچ وتاب می خورد. مرد نگاهش می کرد. لبخند می زد و سینه سفید آن موجود دریایی را نوازش می کرد. مردِ ماهیگیر دیگر دوست نداشت ماهی صید کند.                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت   توسط لاله برزگر  | 

           

             کسی او را نمی دید

        

لنگ ظهر شده بود، ولی هنوز دختر داستان ما نمی توانست از رختخواب دل بکند. آخر بلند شود که چه کند. در این  چند ماه فارغ التحصیلی هر چه این در و آن در زده، کاری پیدا نکرده بود . مادرش می گفت "اینم درسه تو خوندی..." سرانجام بلند شد، تا چیزی بخورد و سرش را بخاراند غروب شده بود و روز او تازه شروع  می شد. روزنامه سه روز پیش را ورق زد ... یکی از کارگردان های مورد علاقه اش، همانی که در دانشگاه استادش بود و نمره  خوبی به فیلم او داده بود، می خواست فیلم جدیدی بسازد. فکری به مغزش رسید. شماره تلفن استاد را گرفت، وقتی تلفن روی پیغام گیر رفت، هول شد و قطع کرد،اما دوباره انگشتانش روی دکمه های تلفن رفت. این بار پوست لبش را با دندان کند و با من من  گفت که اگر می شود استاد با او تماس بگیرد. درآن چند روز کارش شده بود تلفن زدن و منتظر تلفن بودن، ولی دریغ از ... بگذریم کلمه ای برایش پیدا نمی شود. فقط تقریبا تمام پوست لبش کنده شده بود. سرانجام ردی از استاد پیداکرد. در برنامه ای درباره هنر سینما استاد هم حضور داشت. راهی شد. در راه فکر می کرد خواسته اش را چطور بگوید که تاثیرگذار باشد. بنالد یا بنازد. بهتر است خودش را دست بالا بگیرد تا رویش حساب کنند. بگوید پیشنهاد همکاری در سریالی تلویزیونی داشته، ولی رد کرده تا بتواند با استاد کار کند. ترجیح می دهد در گروه کارگردانی باشد. اگر نشد دستیار طراحی صحنه را هم قبول می کند. لبخندی زد و وارد آن ساختمان سنگی شد. از جلوی در اتاق نیمه باز جلسه گذشت و استاد را دید. با همان چهره ریزنقش و چشمانی که انگارهمیشه اشک دور مردمک هایش حلقه زده بود. چند نفر آدم های پیر و سالخورده و یک کارگردان معروف هم آنجا بودند. دختر جرأت نداشت  تو برود. معلوم نبود جلسه آزاد است یا نه. کنار در قدم می زد و سرک می کشید. اگر مادرش بود می گفت" با این کمرویی چطوری می خوایی فیلم بسازی." ولی او دهان مادرش را بست، چون وقتی دید، جوانی همسن و سال خودش دست در جیب کرده و هلک وهلک به جلسه می رود؛ او هم به دنبالش رفت. پشت سر پیشکسوتان چند صندلی پیشکش  جوانان دانشجو کرده بودند، و اما مهم آنهایی بودند که دور میزی بیضی شکل و بزرگ دور هم جمع شده بودند. آن مردان متین و مرتب. با موهای سفید شانه زده و پیراهن های پشمی چهارخانه. آرام نوبت می گرفتند و مختصر صحبت می کردند. دختر چه احترامی نسبت به آنها حس می کرد. بعد از اینکه کلی از ظاهرشان حظ برد، حواسش به حرف هایشان پرت شد. آنها داشتند راجع به برگزاری یک همایش درباره سینمای ایتالیا صحبت می کردند. "ما باید یه بحث تخصصی درباره سینمای نئورئالیسم ترتیب بدیم."  "ولی نباید برنامه رو سنگین کنیم." تنها خانم مجلس، بعد از مرتب کردن روسری اش گفت. یک لحظه داخل پرانتز. (آخه این روسری هم شده بلای جون... بابا یه لحظه ولش کن. مثلا سر جلسه ای. هی میاری جلو؛ می بری عقب. آخه چی شو می خوایی درست کنی.) ببخشید انقدر اظهار نظر کردم که یادم رفت آن خانم چی گفت. "باید حقیقت نئورئالیسمو بیان کنیم."  " نه واقعیت اونومی گیم."  کسی خاطره ای تعریف کرد که لزوم آن فقط در این بود که همه بفهمند؛ او دریکی از فیلم های فلینی نقش یک جسد را بازی کرده است. می خواست آن فیلم در برنامه نمایش داده شود. رئیس جلسه گفت نمی شود. چون در آن فیلم صحنه هایی هست که از بالا می فرمایند غیر اخلاقی است. "ولی تا اونجایی که یادم میاد زنی توی این فیلم نیست." "توی فیلم های فلینی زن نیست؟ هیچ فیلمی نمی تونی ازش پیدا کنی که توش زن نباشه." کلمه زن را جوری می گفت که می توانستی به همان صورت غیر اخلاقی تصورش کنی. یکی گفت. "این حرفا چه ربطی به بحث ما داره" "اتفاقا خوبه... نمک جلسه س." از دانشجویان هم خواستند که راجع به سینمای ایتالیا اظهار نظری کنند. چند نفر جملاتی قلمبه سلمبه گفتند، که به به و چه چه ها را به این نسل جوان برانگیخت. آن  فیلمساز معروف نام دانشجویان را پرسید و یادداشت کرد و دختر یادش افتاد که قبلا هم نام او را زیاد یادداشت کرده بودند. مردی تاس و چاق آمد و در گوش رئیس جلسه چیزی گفت و او را با خود برد.همهمه ای بپا شد. چای آوردند و چند تای باقی مانده را به دانشجویان بخشیدند. رئیس آمد و جلسه با همان همهمه و قورت و هورت چای ادامه پیدا کرد. دیگر باید سر و تهش را هم می آوردند و برای جلسه بعد قرار می گذاشتند. استاد مهربان گفت به خاطر پیش تولید فیلمش نمی تواند در جلسه بعدی شرکت کند. فیلمساز معروف هم سفری در پیش داشت. کسی کار داشت. دیگری زنش مریض بود وآن یکی خودش. در آخر هم برای جلسه بعد، به خواست خدا توکل کردند و با سر و صدا صندلی هایشان را عقب کشیدند و بلند شدند تا دانشجویان که منتظر همین لحظه بودند؛ دورشان جمع شوند. دور استاد را شاگردان جدیدش گرفته بودند. دختر که خودش رالایق تر می دانست، از میان آنها رد شد و با حالتی که خواهان برخوردی دوستانه بود به استاد سلام کرد. استاد نه به آن صمیمیتی که دختر انتظارش را داشت  با او احوال پرسی کرد و ادامه حرفش را با شاگردانش - که انگار قرار بود در فیلم اوهمکاری کنند- از سر گرفت. دختر کم کم از آنها فاصله گرفت. نیازی به خداحافظی نبود. کسی او را نمی دید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت   توسط لاله برزگر  | 

 

       تمام شوق او همین است 

                                                                                              

 وانیا و پاتریشیا چند ماهی است که با همدیگر زندگی می کنند. با این وجود وقتی وانیا می خواهد پاتریشیا را ببوسد؛او صورتش را عقب می کشد و می گوید "ریشات زبره." وانیای بیچاره با خواهش می گوید "فقط یه ذره." پاتریشیا ابروهایش را در هم جمع می کند. "صورتم قرمز می شه... جوش می زنم." وانیا تند و فرز اتاق را ترک می کند و پاتریشیا هم با خیال راحت پشت میز تحریرش می نشیند، هنوز کتابی را که روی آن نوشته " اتم چیست " برنداشته که دوباره سر و کله وانیا پیدا می شود. او دست به چانه اش که حالا صاف و نرم شده، می کشد و با چشمانی مشتاق به پاتریشیا نگاه می کند، که عینک قاب مشکی اش را به چشم زده و کتاب می خواند. "اینم ریشام." پاتریشیا نگاهی کوتاه به او می کند و با لبخند سرش را تکان می دهد. مداد نوک تیزش را برمی دارد و زیر نوشته های مهم کتاب خط می کشد. وانیا پشت صندلی او می رود و دست هایش را دور گردن پاتریشیا حلقه می کند. لحنش را لوس می کند."مث این که یادت رفت واسه چی ریشامو زدم." پاتریشیا با مهربانی سرش را کج می کند و دست وانیا را می بوسد. وانیا که از حرکت او به شوق آمده؛ صندلی را رو به خودش می چرخاند و زن را محکم می بوسد.تن سفت و جدی پاتریشیا کمی َلخت می شود.مرد بلندش می کند و او را در آغوش می گیرد."چیکار داری می کنی!" وانیا چرخی در اتاق می زند و با شیطنت می گوید."چن تا منو می خوایی؟" زن از ترس افتادن،  محکم دست های ظریفش را دور گردن مرد حلقه می کند.  " تا نذاریم زمین نمی گم." وانیا همان طور که او را در آغوش دارد، روی کاناپه  می نشیند و به مردمک های خاکستری اش خیره می شود. نفس زن به صورتش می خورد. او انگشتانش را میان موهای مرد می برد، روی صورتش می لغزاند و با لب های کوچکش بوسه ای کوتاه به مرد می زند. وانیا با دست های ملتهبش او را به خود می چسباند. چهره اش حالتی دارد، که انگار می خواهد زن را بخورد. صورتش را در گودی گردن او فرو می کند، اما پاتریشیا کم کم  مرد را کنار می زند و می گوید." بوی عرقت میاد." پاتریشیا از آغوش او بیرون می آید و کنارش می نشیند. دست مرد را می گیرد و آهسته می بوسد. وانیا با انگشتان او بازی می کند. زن دست او را در دامن خود نگه می دارد و نوازش می کند. وانیا به چشمان خاکستری پاتریشیا می نگرد، که نگاهش را به زیر انداخته و گویی به چیزی نهفته در ته قلبش فکر می کند. هم چنان به آن چشم ها خیره می ماند و انگار با خود می گوید" تمام شوق او همین است."   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت   توسط لاله برزگر  | 

  

             کوچه            

                                          

هیچ اتفاق ناگواری در زندگی مشترکت نیست.همه چیز امن و امان است. یک خانه گرم و همسری مشتاق. با هم غذا می خورید، حرف می زنید، قدم می زنید. به هم عشق می ورزید. عشق می ورزید؟ عشق؟ کلمه ای داغ... شاید رنگ سرخ را به ذهنت می آورد. عشق... کلمه ای حساس. حساس؟ یعنی می شود فقط  با همین صفت توصیفش کنیم؟ من هم موافقم به همین راحتی ها هم نیست؛ با یادآوری آن احساسی در دلمان می آید که شاید مشترک است اما نه قابل گفتن. گیاهی است به نام عشقه که به درخت می چسبد، دور آن می پیچد و بالا می رود. می گویند کلمه عشق از نام این گیاه گرفته شده. حسی که به تو می چسبد، دور قلبت می پیچد و بالا می رود. حسی که برای تپیدنش یک زنگ تلفن کافی ست، یک سلام، یک نگاه از زیرپلک های افتاده. تمام تنت داغ می شود. انگار چیزی در وجودت می لولد و تو می خواهی بدوی و آن را بیرون بریزی. کوچه ای که با هم از آن گذشته اید، کوچه ای تاریک و سرد با دیوارهایی پوسیده، همان کوچه بن بست قلبت را می فشارد. همان کوچه ای که صدای قدم هایتان سکوت آن را شکسته  و وقتی تنها از آن می گذری صدای تپش قلبت. همین الان که داری این نوشته را می خوانی . بله شما خواننده محترم را می گویم... با خودت می گویی کوچه دلپذیر من... و لحظه ای بعد فکر می کنی ولی چقدر از آن  دور شده ام. نه... من در آن کوچه خانه ای مشترک دارم. خانه ای که همه چیز در آن امن و امان است. خانه ای  گرم  و همسری مشتاق. با هم غذا می خوریم، حرف می زنیم، قدم می زنیم. چشم هایم او را نوازش می کنند و دستهایم تنش را در برمی گیرند، ولی... ولی...همه این لحظات می گذرد... می گذرد بی آنکه قلبم به تپش درآید. نه... تو انکار می کنی، اما می دانی؟ تو منتظری... منتظر صدای زنگ تلفن، یک صدای نو، یک کوچه بن بست دیگر. خودت را گول  می زنی.  بله در همان خانه امن است که منتظری.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت   توسط لاله برزگر  | 

          اولین روز ازدواج   

            

آنها بالاخره زن و شوهر شدند. و با هم در يك تختخواب خوابيدند. مرد وقتي زن را نوازش مي‌كرد، پرسيد؛ زن فكر مي‌كند تا كي با هم زندگي كنند؟ زن با لحني مطمئن گفت؛ تا وقتي كه زنده هستند. مرد گفت؛ يادش هست، كه مي‌گفت تا وقتي بتوانند يكديگر را تحمل كنند. زن گفت؛ آن موقع كه او هنوز شوهرش نبوده! شش صبح بود و آنها هنوز از ناز و نوازش همديگر خسته نشده بودند. اعتراف مي‌كردند، در دوران نامزدی چه بهانه‌هايي پيدا مي‌كردند،‏ كه با هم تنها شوند و بتوانند با آسودگي از هم كام بگيرند. نور كم‏كم از لاي پرده توري به داخل اتاق مي‌تابيد. مرد خميازه‌اي كشيد؛ زن هم همينطور. از مرد جدا شد. پشت بهم كردند و تا ظهر خوابيدند. آفتاب وسط اتاق تابيده بود. زن بيدار شد. تن كرخت خود را با خوشي كش‏ و قوس داد. به شوهرش كه به آسودگي به خواب رفته بود؛ نگاه كرد و آرام دست به صورت او كشيد. شوهر لحظه‌اي چشمانش را باز كرد، انگشتان نازك و سفيد زن را بوسيد و دوباره به خواب رفت. زن بلند شد؛ شاداب به اطراف اتاق مي‌جهيد. شعر عاشقانه‌اي مي‌خواند و ميان آن، اسم شوهرش را مي‌برد و او را صدا مي‌زد،‏ كه بلند شود. خود را در آينه ورانداز كرد. موهايش را شانه زد و از طراوت و زيبايي خود لذت برد. روي تخت پريد و مرد را تكان داد. مرد خواهش كرد،‏ كه فقط چند لحظه ديگر بخوابد. زن چند لحظه را به او بخشيد. به آشپزخانه رفت و صبحانه مفصلي آماده كرد. دوباره مرد را صدا زد، كه برود و نان تازه بخرد. مرد با خواهش خواست، كه هنوز بخوابد و پتو را روي سر خود كشيد. زن متكايي بطرف مرد پرت كرد و با دلخوري ظاهري كه به لحنش داده بود؛ گفت مرد را ترك مي‌كند. مرد فقط زير پتو تكاني خورد. زن كه شادابي‌اش بيش از آن بود،‏ كه از منتظر ماندن در صف نانوايي بي‏حوصله شود، با رضايت نان داغ را به خانه آورد. در را باز كرد و از ديدن مرد كه با بلوز ركابي از دستشويي بيرون مي‌آمد، به شوق آمد. مرد خنده‏ دلپذيري‏‏كرد؛ نان را از او گرفت و بوسيدش. زن براي مرد لقمه مي‌گرفت و او با سپاس لقمه‌ها را مي‌بلعيد. دوباره بهم چسبيدند. زن عرق كرده بود. از آغوش مرد بيرون جهيد و گفت؛ خيلي گرم است، بايد كولر را راه بيندازند. مرد براي اين كار پر دردسر با تنبلي گفت؛ نه... زن دست او را كشيد و به پشت بام برد. وقتي شوهرش كولر را درست مي‌كرد، به بازوهاي مردانه او با تحسين نگاه مي‌كرد. انبردست را برايش مي‌آورد، پمپ را روشن و خاموش مي‌كرد. آنها بهم متلك‌هاي شيرين و بدون غرض مي‌گفتند و مي‏خنديدند. كولر راه افتاد و سرانجام اولين كار در خانه مشتركشان بهانه‌اي شد تا دوباره همديگر را ببوسند. زن در آغوش مرد متوجه كثيفي پشت‏ بام شد. از بغل او بيرون آمد و خواست آنجا را تميز كند. مرد گفت؛‏ كه لزومي ندارد. زن گفت؛ خوب نيست زندگي تازه‌شان در كثيفي باشد. مرد قانع شد. به آپارتمان رفت و تلويزيون را روشن كرد. زن با وسواس پشت بام را جارو مي‌كشيد. از سنگ ريزه‌هايي كه زير كولر باقي مانده بود، هم نمي‌گذشت. خم مي‌شد و با دست آنها را بيرون مي‌آورد. بنظرش آمد؛ بيش از يك ساعت زير آفتاب است. از اينكه پوست سفیدش بسوزد؛ نگران بود. به خانه رفت تا خاك‏انداز را بياورد. شوهرش آسوده روي مبل لميده بود. فكر كرد اگر به او كمك مي‌كرد؛ تا حالا تمام شده بود. او چه خودخواه است. از قضاوت خود ترسيد. نبايد راجع به كسي كه تا آن موقع رفتار بدي در او نديده بود؛ منفي فكر مي‌كرد. مرد به پشت بام آمد و غر زد، كه چرا زن آنقدر خود را مشغول كرده؛ بيايد و تخم مرغي را كه او درست كرده بخورد. زن خواست كه مرد كمكش كند. مرد بي ميل چند جارو كشيد؛ صداي تلفن آمد. جارو را انداخت و رفت. زن سر و ته كار را هم آورد و به آپارتمان رفت. مرد ماهي‏تابه را روي ميز گذاشته بود. زن به بي‌سليقگي او غر زد و تخم مرغ‌ها را در بشقاب ريخت. به شوهرش كه با ولع رفع گرسنگي مي‌كرد؛ نگاه كرد. ميل به غذا نداشت و عطش داشت. نوشابه‌اش را خورد و خواست از نوشابه مرد هم بخورد. مثل هميشه كه وقتي درخواستي از مرد داشت؛ براي قبول بي چون و چراي او فقط كافي بود؛ كمي خود را لوس كند. مرد گفت؛ به شرط بوسه به او مي‌دهد. زن با اكراه بوسه‌اي به دهان غذايي مرد داد و او كمي برايش نوشابه ريخت. زن بيشتر خواست. مرد با شوخي گفت؛ نمي‌دهد و شيشه نوشابه را تا آخر سر‏كشيد. زن که انتظار داشت؛ مرد مثل همیشه تسلیم خواسته او شود؛ ناراحت شد. او گفت خسته است و مرد بايد ميز را جمع كند. مرد بشقابش را كه برداشت؛ يادش آمد فوتبال شروع شده. دلخور از اينكه نيمه اول گذشته؛ جلوي تلويزيون نشست و گفت بعد از فوتبال ميز را جمع مي‌كند. زن كه طاقت نداشت؛ چهل‏و‏پنج دقيقه ميز را ولو ببيند؛ آن را تميز كرد و مشغول شستن ظرف‏ها شد. از لاي در آشپزخانه به مرد كه سرگرم تماشای فوتبال بود، نگاه مي‌كرد و فكر مي‌كرد؛ چطور ديدن آدم‏هايي كه دنبال يك توپ مي‌دوند؛ مي‌تواند آنقدر جذاب باشد. بعد از تمام كردن كارها كنار شوهرش نشست. مي‌خواست با او شوخي كند. كف پاهايش را روي گردن مرد مي‌انداخت. مويش را مي‌كشيد. قلقلكش مي‌داد. مرد كه ابتدا خونسرد او را كنار مي‌زد، كلافه شد. خود را كنار كشيد و به تندي گفت؛ مگر زن نمي‌فهمد كه او تلويزيون تماشا مي‌كند! زن كه انتظار اين تنگ‏ خلقي را نداشت؛ بغض كرد و به آشپزخانه رفت. اولين بار بود؛ مرد او را كه هميشه خواستني بود؛ كنار مي‌زد. مرد از اينكه تيم مورد علاقه‌اش باخت؛ دلخور بود. روي مبل دراز كشيد و به خواب رفت. زن كه خود را مشغول درست كردن چاي كرده بود، وقتي او را در خواب ديد؛ ديگر نتوانست جلوي اشك‏هايش را بگيرد. مرد او را ناراحت كرده و آسوده خوابيده بود. نگاهش مي‌كرد و با وجود دلخوری؛ دوست داشت موهای‏ شوهرش را نوازش كند. آهسته انگشتانش را روي سر او كشيد. مرد ناله‌اي سر داد. زن ترسيد و عقب رفت. به اتاق خواب رفت و بساط بافتني‌اش را بيرون آورد. صداي زنگ تلفن كه آمد؛ بافتني را زير تخت پنهان كرد، تا شوهرش را از آن هديه غافلگير‏كننده باخبر نكند و منتظر شد، که مرد گوشي را بردارد. اما زنگ تلفن همچنان بلند بود؛ گوشي را برداشت. يكي از دوستان مرد بود. زن بهانه خوبي براي بلند كردن شوهرش پيدا كرد. با شيطنت و شوخي روي مرد پريد و او را بيدار كرد، اما از نگاه تند او در مقابل رفتار ناشيانه‌اش ترسيد و گفت؛ يكي از دوستان مرد پشت تلفن است. مرد همچنان روي مبل دراز‏كشيده بود. زن دوباره تكرار كرد، كه كسي پشت تلفن منتظر است. مرد هنوز لحظه‌اي ماند و با اكراه به طرف تلفن رفت. زن كه از بيدار شدن او خيالش راحت شد؛ رفت كه براي شوهرش چاي بياورد، اما متوجه گرد و خاك زيادي در اتاق پذيرايي شد. او كه سريع همه احتمالات را براي وجود آن همه گرد و خاك از سر گذرانده بود ، به اين نتيجه رسيد، كه بخاطر روشن شدن كولر است. با اشتياق آن را به شوهرش گفت و براي تميز كردن، از او كمك خواست. مرد كه سرش را ميان دست‏هايش گرفته بود، گفت؛ نبايد زن او را به آن شكل بيدار مي‌كرده. زن حق به جانب گفت؛ كه آدم تنبل را بايد همينطوري بيدار كرد و دلخورتر از ساعات قبل خود را به تميز كردن گرد‏ و‏ خاك‌هاي خانه مشغول كرد. مرد كه به آشپزخانه رفت؛ زن فكر‏كرد، وقتي او را در حال كار مي‌بيند؛ برايش چاي مي‌آورد، اما مرد فقط جاسيگاري را برداشته بود. او سيگاري آتش زد، به اتاق ديگر رفت و فيلمي را كه كرايه كرده بودند، تا با هم تماشا كنند؛ در ويدئو گذاشت. دلخوري زن بيش از آن بود، كه بتواند براي مرد هم چاي بريزد. موقع ريختن و خوردن چاي؛ سر و صدا راه انداخت تا مرد را متوجه كند، كه او به تنهايي چاي مي‌خورد. بياد مي‌آورد كه هميشه وقتي در كنار هم بودند؛ نمي‌توانستند چيزي را به تنهايي بخورند. از لاي در به مرد نگاه كرد، كه در مبل لميده بود و فيلم تماشا مي‌كرد. مرد لحظه‌اي متوجه او شد. زن نگاهش را بريد و جارو برقي را روشن كرد. مرد بعد از ديدن فيلم كنار زن آمد؛ روي صندلي نشست و آشتي جويانه گفت؛ که اجازه هست؟ زن جواب نداد. مرد ليوان خالي چاي را ديد. به آشپزخانه رفت و براي خود چاي ريخت. در حالي كه به زن نگاه مي‌كرد؛ جرعه جرعه از آن مي‌خورد. زن پشت به او كرده بود و جارو مي‌كشيد. كمرش درد مي‌كرد.انگار مطمئن شده بود، كه مرد خودخواه است. مرد گفت؛ اگر خسته است بدهد او جارو كند. زن حرفي نزد، مي‌دانست؛ بيرون آمدن هركلمه از دهانش با بغض همراه است، اما نمي‌دانست؛ چرا نمي‌تواند به چشمان مردي كه تا آن موقع با اشتياق نگاهش مي‌كرد؛‏ نگاه كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت   توسط لاله برزگر  |